Sunday, November 27, 2005

Persian Night

قبل از اینکه به قسمت دوم پست قبلی بپردازیم (چون نیاز به تمرکز و یادآوری گذشته ها داره) دلم می خواد در مورد کاری که بالاخره یه سری از بچه های با همت ایرانی اینجا شروع کردن صحبت کنم
یه عمر ما دست رو دست گذاشتیم و گفتیم چرا دنیا اینقدر بی انصافه! مگه ما چه گناهی کردیم که شدیم ایرانی که اینقدر دید دنیا نسبت بهمون خوبه! دیدیم نه کسی دلش برای ما سوخت و نه کسی کاری برامون کرد. افسوس خوردیم باز دیدیم کسی کاری نکرد! خواستیم داد بزنیم همه ازمون ترسیدن و کشیدن کنار، اومدیم حرف نزنیم دیدیم بیشتر میسوزیم... عقلهامون رو گذاشتیم رو هم و گفتیم حرف بزنیم. خوب هم بزنیم... ولی به زبونی که همه بفهمن. مخصوصا اونهایی که از بیرون به ما نگاه میکنن. نتیجه چی شد؟ اینی که اینجا میتونید ببینید
هنوز اول راهیم. خیلی کار هست که باید بشه و چقدر وقت که باید از این به بعد صرف این کار بشه. مهم ولی اینه که باید شروع کرد. اونهایی که فکر میکنن ما اینی نیستیم که دنیا فکر میکنه باید بگن. ولی به زبونی که بشه فهمید

Tuesday, November 22, 2005

کار در ژاپن- قسمت اول

کم کم عمر زندگی چندین ساله من تو این شهر قشنگ هم داره به پایان میرسه. سالها یکی یکی گذشتن و اون روز موعود بالاخره میاد که من رخت سفر رو از این دیار ببندم. از سال دیگه اون روی سکه پیدا میشه. همه میگن زندگی دانشجویی با زندگی به عنوان کارمند تو ژاپن خیلی فرق میکنه. تا وقتی قراره بهت پول بدن که بخوری و زندگیتو بکنی باز تا حدی میتونی راضی باشی ولی همینکه قرار شد همون پول رو خودت در بیاری تازه میفهمی دنیا دست کیه. با اینکه من هنوز اون تجربه روندارم ولی تا حد زیادی حس کردم این فرق چیه... کی؟ همون وقتی که رفتم مرکز اصلی تحقیقات شرکت پاناسونیک برای یه دوره کار آموزی. خودش جریانی داره که گفتنش خالی از لطف نیست
سیستم امنیتی شرکت بسیار بالاس. توی شرکتهایی مثل تویوتا به هیچ وجه نمیشه با موبایل دوربین دار وارد شد! چیزی که این روزها همه تو ژاپن دارن. همه کارت مخصوصی دارن که باید حتما هم موقع ورود و هم خروج جلوی دربانی از دستگاه مخصوص رد کنن وگرنه روز بعد نمیتونن وارد ساختمان بشن. تازه وارد ساختمان که میشی میبینی تمام قسمت ها درهای مخصوصی دارن که فقط از تو باز میشن. از بیرون باید کارت داشته باشی تا بتونی در رو باز کنی. خوردن و آشامیدن همه جا ممنوعه بجز یه سری اتاقک مخصوص این کار. اگر 5 دقیقه دیر سر کار برسی مسئولات نگران میشن و حتما شروع میکنن به خبر گرفتن ازت واسه همین به ما گفته بودن اگه حتی 5 دقیقه هم به هر دلیلی دیر به شرکت میرسیم زنگ بزنیم و خبر بدیم
اوه! چند روز اول که میرفتم شرکت بهم کاملا احساس خفگی دست میداد! شوخی نبود! رفته بودم وسط مغز متفکر شرکت پاناسونیک... تازه حس میکردم کار تو شرکت ژاپنی یعنی چی
شرکت هر چند وقت یه بار جلساتی میذاشت برای کارمندها که از لحاظ اخلاقی توجیهشون کنه. بهشون میگفتن نباید در ملع عام روزنامه بخونین، مشروب نباید بخورین چون مست میکنین و کارهای ناشایست میکنین و آبروی شرکت میره! میگفتن فرقی نمیکنه تو شرکت هستین یا بیرون! تا وقتی کارمند این شرکتین باید اون جور که شرکت به رپیوتیشنش بر نخوره رفتار کنین. بارها بدون رودرواسی بهشون گفتم من نمیتونم تو یه همچین شرایطی زندگی کنم.بگذریم که یه چند نفر از دوستهای خوبم الان،یه سری از همون کارمندها هستن. برخلاف قیافه خشن شرکت و اونهمه باید و نبایذی که داره کارمند ها به شدت خوش اخلاق و خنده رو بودن. رئیسمون مخصوصا از اون پیرمردهایی بود که نسبت به همه جوونها احساس پدربزرگی میکرد. یه بار حتی تا خود خوابگاه با من اومد و من رو رسوند و برگشت
فکر کنم واسه این شرایط سخت زندگیه که خارجی تو شرکت ژاپنی خیلی پیدا نمیشه وگرنه به نظر من این تصور غلطیه که ژاپنی ها به خارجی کار نمیدن. به خارجیش هم بستگی داره ولی بجز یه سری شرکت خاص مثل فوجیتسو یا تویوتا و امثالشون، هرجا من رفتم خوب تحویل گرفتن
جایی که به طور جدی برای کار بهش فکر میکردم مرکز تحقیقات نیسان بود. نیسان از اون شرکتهایی هست که بعد از اینکه رنوی فرانسه خریدش و رئیسش هم از همون فرانسه اومد و یه رفورم کلی ایجاد کرد به شدت پا گرفت و حالا رده اش توی شرکتهای ماشین سازی دومین یا سومینه (تو ژاپن البته). بعد از اومدن گون شرکت درهاش رو به روی خارجیها باز کرد و الان خیل بزرگی از خارجیها به خصوص اروپایی ها توش مشغول به کار هستن
من هم مثل همه ژاپنی ها رفتم و تقاضای کار کردم. تو ژاپن هر شرکتی فقط یه موقع خاصی از ساله که تقاضای کار رو قبول میکنه مگر اینکه شخص خیلی خاصی باشه یا از طریقهای دیگه ای برای کار درخواست داده باشه. خلاصه وقت مصاحبه معلوم شد و ما هم با کت و شلوار راهی شرکت شدیم. اون روز حدود سی نفر دیگه با من مصاحبه داشتن. البته بگم همه این اتفاق ها بعد ازیه امتحان تو مایه های تست هوش بود که باید آنلاین میدادیم و قبول میشدیم
مصاحبه جالبی بود. آخرش پرسیدم کی نتیجه رو بهم میگین؟ کسی که من رو مصاحبه میکرد گفت تا یک هفته دیگه. گفتم من برام وقت مهمه چون جای دیگه هم پذیرفته شدم و باید به اونها هم زودترجواب بدم (واقعا هم همینطور بود). همین جمله کافی بود برای اینکه عصر همون روز با میل به من جواب قبولیم رو بدن
آخرین مصاحبه با رئیس های همون بخشی بود که میخواشتم توش کارکنم.چهاریا پنج روز بعدش مصاحبه نهایی رو داشتم. سه نفر کله گنده نیسان یه طرف نشسته بودن و من یه طرف. سوالهای خیلی جالبی ازم پرسیدن! سوالی که اصلا انتظارش رو نداشتم این بود که دو مورد مشکلات سیاسی اون موقع چین و ژاپن چی فکر میکنم! اون موقع دقیقا زمانی بود که ژاپن بحثهای تاریخی که مربوط به جنگ جهانی دوم میشد و جنایتهایی که ژاپنیها تو چین مرتکب شدن رو از کتابهای تاریخ بچه های مدرسه ای حذف کرده بود و تو چین کلی به خاطرش سروصدا شده بود
مونده بودم سر دوراهی که چی باید بگم! ژاپنی ها تو سن اونهایی که من رو مصاحبه کردن به شدت عرق ملی دارن... گفتم من با خراب کاری هایی که تو چین شده موافق نیستم( چون کلی مغازه ژاپنی رو داغون کرده بودن) ولی با برداشتن تاریخ از کتابهای تاریخ بچه های ژاپنی تنها اتفاقی که می افته اینه که ژاپنی ها بی اطلاع از گذشته میمونن.تاریخ هیچ وقت عوض نمیشه اونهم با جمعیتی که چین داره تاریخ رو حتما نسل به نسل منتقل خواهد کرد. اونی که از من سوال رو پرسیده بود لبخندی زد و سرش رو انداخت پایین و یه چیزی توی برگه ای که جلوش بود نوشت
جواب اون مصاحبه بعد از یک روز اومد. قبول شده بودم! بد بختی از اون به بعدش بود! حالا برم یا نرم؟
ادامه دارد

Monday, November 21, 2005

هر کاری به وقتش

دوران دبیرستان یکی از مهمترین دورانی بود که شخصیت فعلی منو شکل داد. سیستم استعداد های درخشان با تمام بدیهاش یه سری نکات مثبت داشت که با هیچ چیزدیگه نمیشه جاش رو پر کرد. یکیش این بود که بچه ها اکثرا (نه همه) یه سری خصوصیت مشترک داشتن. یکی از این خصوصیت ها منطقی بودن بود. خیلی استادها هم سعی میکردن بچه ها منطقی بار بیان. اینو به وضوح میشد حس کرد
همیشه ولی استثنا وجود داره
دبیرستان فرزانگان تو اراک روی کوه بنا شده بود. یه ساختمون وصدها متر دورش فقط و فقط نا کجا آباد... زمستونها که برف می اومد تو اون نقطه پرت دنیا تنها سرگرمی که یه سری دختر نوجوان میتونستن داشته باشن برف بازی بود. یه بار که رفته بودیم برف بازی، زنگ که خورد تا ما بخوایم بیایم تو ساختمون 5 دقیقه ای دیر شد. رسیدیم که جلوی در ساختمون دیدیم ناظم مدرسه با یه چند نفری در رو گرفتن تا اونهایی که دیر کردن بیرون بمونن تا اسمهاشون نوشته بشه و از نمره انضباطشون کم شه! وضعیت خیلی مسخره ای بود! من که از این رفتار خیلی بدم اومده بود شروع کردم به هل دادن در! یه سری از بچه ها هم کمک کردن و بالاخره ناظم رو پرتش کردیم یه گوشه و در باز شد! اون موقع هیچی مزه اش بیشتر از اینکه ناظمه رو به اون خفت و خواری انداختیم نبود!و البته پر واضحه که بعد اون چه بلایی سر ما اومد! از یکی یکیمون تعهد انضباطی گرفتن که دیگه این بازیها رو در نیاریم وگرنه دفعه دیگه اخراج میشیم... اولین بار بود تو تاریخ مدرسه که شاگرد اول کلاس تعهد انضباطی میداد و من این افتخار رو همه جا جار زدم
اون موقع معلمی داشتیم که من به شدت بهش علاقهمند بودم به خاطر با کلاسیش و منطقی بودنش. اون میگفت: الان وقت این کارهاس. اگه یه روز به سن من رسیدین چطور دیگه میشه برف بازی کرد رفت به دوران بچگی... این جمله برای همیشه یاد من موند
سالها بعد تو ژاپن بارها دوستهای ژاپنی بهم سفارشهایی از این قبیل می کردن و اینکه هر کاری رو باید به موقعش حتما انجام داد وگرنه روزی میاد که آدم دیگه قادر نیست یا اینکه دیگه شرایطش اجازه نمیده
ایران اما شرایطی داره که تمام زندگی آدم از دستش خارج میشه. نیاز مالی یا حس زودتر استقلال پیدا کردن، جوونها رو مجبور میکنه تو دوران دانشجویی بیشتر از درس خوندن وقتشون رو صرف دلالی و بازاری شدن بکنن. بعد از چند سال به خودشون میان می بینن تو همون کارهایی که دوران دانشجویی میکردن گیر کردن و به اصطلاح شغلشون همون شد. آخرش همه ناراضی ان از اینکه اون کاره ای که می خواستن نشدن.حیف عمر، حیف وقتی که رفت و دیگه بر نمیگرده، حیف تجربه هایی که دیگه هیچ وقت نمیشه کرد

Wednesday, November 16, 2005

چی بودیم و چی شدیم

به یک دریای طوفانی
دل ما رفته مهمانی
چه دوره ساحلش... از دور پیدا نیست
یه عمری راهه و در قدرت ما نیست
باید پارو نزد، وا داد
باید دل رو به دریا داد
خودش میبردت هرجا دلش خواست
به هرجا برد بدون ساحل همون جاست
به امیدی که ساحل داره این دریا... به امیدی که آروم میشه تا فردا
به امیدی که این دریا فقط شاه ماهی داره
به عشقی که نمیبینی شباشو بی ستاره
باید پارو نزد وا داد
باید دل رو به دریا داد

............................................................
این روزها که دارم کارهامو واسه دفاعم جمع و جور می کنم یه کم دلم گرفته از اینکه از کجا به کجا رسیدم... نمی دونم بهتر از اینی که الان هستم نمی شد یا قسمت ما نبود... یه موقعی بود که تو کلاسامون شاگرد اول بودم همیشه. چه اعتماد به نفسی داشتم همیشه... میدونستم اونقدر کارم درست هست که واسه امتحانهای ثلث نخوام هول کنم... امتحانهای نهایی سال چهار دبیرستان جزو آسون ترین امتحانهایی بود که داده بودم. یادش به خیر... انشاهام همیشه جزو بهترین درسهام بودن. ادبیات فارسی جزو بهترین نمره هام تو کنکور بود
الان اما اصلا ترسی ندارم که بگم قابل مقایسه با همون هم کلاسی های خودم هم نیستم. بهترین دورانی که جوونها تو ایران طی می کنن از خیلی ها شنیدم که میگن دوران دانشگاهه. لیسانس... برا منم همون ماهی که رفتم دانشگاه تهران بهترین روزها بودن. الان هم کلاسیهای اون دوران من هر کدومشون سواد علمیشون چندین برابر منه. شک ندارم...فارسی... چقدر سخته که بگم نوشتن فارسی به اون راحتی که قبلا بود دیگه نیست
با این حال اگه باز دوباره به همون روزها بر می گشتم و قرار میشد دوباره تصمیم بگیرم که کدوم راه رو برم، احتمالا همین راه رو انتخاب می کردم... بدیش اینه که آدم همه چیز رو نمی تونه باهم داشته باشه.با اومدنم خارج از ایران سالها روی پای خودم وایسادن رو تجربه کردم... دور از تعصب ها مجبور شدم درست و غلط ها رو تشخیص بدم. بدیهی های زندگی رو مرور کردم و دیدم که خیلی چیزها اصلا بدیهی هم نیستن! کلی آدم دیدم... با هزار و یک جور اخلاق و فرهنگ مختلف.مثل آهنی که آبدیده شده باشه.چند تا زبون یاد گرفتم! و البته خوب بهاش رو هم پرداختم... بهاش جوونی بود که نکردم. جوونی که اصلا نمی دونم چطور گذشت تا رسید به امروز
به هر حال به قول سیاوش
باید پارو نزد، وا داد
باید دل رو به دریا داد
خودش میبردت هرجا دلش خواست
به هرجا برد بدون ساحل همون جاست

Saturday, November 12, 2005

مناظره خسرو و فرهاد

یه شعری که هر دفعه میخونمش یاد دوران دبیرستانم می افتم این مناظره خسرو و فرهاده از زبان نظامی گنجوی... خدا رحمتش کنه ... عجب قلمی داشته. شنیدن این شعر حتی برای کسایی که خیلی علاقه ای به ادبیات ندارن خالی از لطف نیست
نخستین بار گفتش کز کجایی
بگفت از دار ملک آشنایی
بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند؟
بگفت انده خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشی در ادب نیست
بگفت از عشق بازان این عجب نیست
بگفت از دل شدی عاشق بدین سان؟
بگفت از دل تو میگویی من از جان
بگفتا عشق شیرین در تو چون است؟
بگفت از جان شیرینم فزون است
بگفتا هر شبش بینی تو در خواب؟
بگفت آری چو خواب آید! کجا خواب؟
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟
بگفت آنگه که باشم خفته در خاک
بگفتا گر خرامی در سرایش؟
بگفت اندازم این سرزیر پایش
بگفتا گر کند چشم تو را ریش؟
بگفت این چشم دیگر دارمش پیش
بگفتا گر نیابی سوی او راه؟
بگفت از دور شاید دید در ماه
بگفتا دوری از مه نیست در خور
بگفت آشفته از مه دور بهتر
بگفتا گر بخواهد هرچه داری؟
بگفت این از خدا خواهم به زاری
بگفتا دوستیش از طبع بگذار
بگفت از دوستان ناید چنین کار
بگفت آسوده شو کاین کار خام است
بگفت آسودگی بر من حرام است
بگفتا رو صبوری کن در این درد
بگفت از جان صبوری چون توان کرد؟
بگفت از صبر کردن کس خجل نیست
بگفت این دل تواند کرد دل نیست
بگفت از عشق کارت سخت زار است
بگفت از عاشقی خوشتر چه کار است؟
بگفتا جان مده! بس دل که با اوست
بگفتا دشمنند این هر دو بی دوست
بگفتا در غمش میترسی از کس؟
بگفت از محنت حجران او بس
بگفتا هیچ همخوابیت باید
بگفت ار من نباشم نیز شاید
بگفتا چونی از عشق جمالش؟
بگفت آن، کس نداند جز خیالش
بگفت از دل جدا کن عشق شیرین
بگفتا چون زیم بی جان شیرین
بگفت او زان من شد! زو مکن یاد
بگفت این کی کند بیچاره فرهاد
بگفت ار من کنم در وی نگاهی؟
بگفت آفاق را سوزم به آهی
چو عاجز گشت خسرو در جوابش
نیامد بیش پرسیدن صوابش
به یاران گفت کز خاکی و آبی
ندیدم کس بدین حاضر جوابی
...

Friday, November 11, 2005

زندگی وفا نداره

این روزها اگه میبینین کمتر مینویسم به خاطر اینه که اولین دفاعم در راهه و یه دنیا کار نکرده هست که تو این دو هفته باید انجام بشه.
قابل توجه اونهایی که ازژاپن وبلاگ من رو میخونن و بهنام فخر جهانی رو میشناسن. دیروز بعد از سالها یه دوست از توکیو زنگ زد و گفت بهنام طی یه حادثه رانندگی فوت کرده! به همین راحتی... ظاهرا در جا فوت کرده. من خودم هیچ وقت نه بهنام رو دیده بودم نه خواهرش آرزو رو که از سال بالایی های من به حساب میاد. آرزو یکی از ایرانی های موفقیه که خیلی ها اینور و اونور ژاپن اسمش رو شنیدن. خیلی حرفها در موردش هست و من نمیخوام ندیده در موردش قضاوت کنم.
حتما خیلی سخته که ببینی برادر هفت هشت سال کوچکتر از خودت تو کشوری که بجز تو کس دیگه ای براش نبوده یه دفعه از بین میره... به هر حال مراسم ختمی هست که روز شنبه برگزار میشه. اونهایی که میخوان برن یه تماس کوچک با من بگیرن
چیزی که این مدت فکر منو مشغول کرده اینه که تو کشوری که تصادف رانندگی واسه جمعیت صد و بیست میلیونیش به ندرت اتفاق می افته و مرگ در صانحه رانندگی بسیار به ندرت تر، چرا واسه جمعیت کمتر از چند صد نفری دانشجوی ایرانی اینقدر درصد حادثه و مرگ بالاس... تا حالا ننشستم آماری حساب کنم این درصد از درصد خود ژاپنی ها چقدر بالاتره ولی تو بالاتر بودنش شک ندارم
چرا همه فکر میکنیم مرگ مال همسایه اس! بابا مردن به سادگی نزدن قلبیه که اندازه مشت دسته! اومدنش هم اصلا نیازی به گذشتن شصت سال از عمر نداره... یک ساعت دیگه ممکنه تو هم از بالا به جسد بی جان خودت خیره شده باشی
الان بهنام چه حالی داره؟ باورش میشه که دیگه نیست؟ کی میدونه

Wednesday, November 09, 2005

Forgotten facts

Yesterday is history...
Tomorrow is mystery
Today is a gift

and that's why it's called
The Present