Tuesday, May 30, 2006

no comment!

خدا رو شکر نمردیم این مدلیش رو هم دیدیم

Friday, May 26, 2006

The Da Vinci Code

از چند وقت پیش هر موقع این تلویزیون رو روشن میکنی فقط کافیه یه ربع بگذره تا دوباره اون تبلیغ معروف تکرار بشه. تبلیغ این فیلمی که اسمش رو تو تایتل نوشتم. همیشه با خودم فکر میکردم این فیلم لعنتی چیه که دو ماهه ما رو با تبلیغش خفه کردن و ظاهرا برخلاف تمام فیلم ها که تو ژاپن با شش ماه تاخیر پخش میشن این یکی ظاهرا هم زمان با بقیه دنیا به نمایش در اومده. امروز فرصت شد تا با یکی از بچه ها که اتفاقا اصلا هم بچه نیست در موردش حرف بزنم. یه دختر بیشت و شش هفت ساله فرانسویه که هنوز هیچی نشده به یه جای خیلی خوب تو شرکت رسیده. هیچ بعید نیست چند وقت دیگه بشه وزیری وکیلی چیزی... خلاصه دختره میگفت که فیلم رو هنوز ندیده ولی جریانش رو میدونه. پرسیدم چیه گفت جریان در مورد مسیح هست. اول و آخر فیلم میخواد این رو بگه که لئوناردو داوینچی میخواسته تو نقاشی هایی که از خودش به جا گذاشته از این موضوع پرده برداره که مسیح ازدواج کرده و بچه هم داشته ... طرفش هم یه بر اساس همون نقاشی ها و یه سری اسناد دیگه یه دختر فاحشه بوده به اسم ماری ... (فامیلش یادم نموند) خلاصه جریان فیلم ملغمه ای از مذهب و قتل های زنجیره ای اسرار آمیز و نقاشی های داوینچی هست. جالبه که آدمها اینقدر دوست دارن از هر چیزی که مخالف با عقیده های مذهبی باشه استقبال کنن. بگو آخه ژاپن، تو که نه سر پیازی نه ته پیاز! نه مسیحی هستین که بگیم بهتون دخلی داره، نه یهودی هستین که بگیم که اگه یه همچین حرفی در مورد مسیح زده بشه ته دلتون میخندین و نه مسلمون که... آخه تو رو سنه نه که مسیح ازدواج کرد یا نکرد که دو ماهه منو با این تبلیغ تکراری دیوونه کردی
حالا بریم ببینیم بلیط گیرمون میاد یا نه

کمپ های آمریکایی بغل گوش ما

قبل از اینکه بیام ژاپن و حتی مدتها بعد از اومدنم فکر میکردم که آمریکایی ها فقط تو اوکیناوا کمپ های نظامی دارن چون معروفهاشون همون ها هستن ولی بعد از مدتی معلوم شد که تقریبا همه جا آمریکایی ها هستن. دو تا از معروف ترین کمپ هاشون هم درست بغل گوش توکیو است. یکیشون هم که همسایه دیوار به دیوار شرکت ما. هر روز صبح وقتی میرم شرکت باید چشمم به جمال این کمپ روشن بشه. خط قطار درست به موازات کمپ میگذره و از تو قطار میشه توی کمپ رو تا دور دور ها دید. این یکی که اینجاس بیشتر حالت انبار داره. ماشین های نظامی، سوله و از این قبیل چیزها توش زیاده. یه چیزی بالای هفتاد درصد زمین هم غیر استفاده مونده و توش سبزه و علف روییده. تو این منطقه که زمین پول خون ملت رو داره آمریکایی ها خوب فضای سبزی واسه خودشون درست کردن. بزرگیش هم که هرچی بگم کم گفتم! یه خورده اونورتر زمینی چندین برابر وسیع تر هست که هنوز قسمت نشده ببینم ولی ظاهرا فرودگاهی هست که جنگنده هاشون ازش استفاده میکنن.بارها اتفاق افتاده که وقتی تو یه روز آروم و ساکت نشستی و داری کارهات رو تو شرکت انجام میدی شیشه ها شروع میکنن به لرزیدن و صدای جنگنده های آمریکایی رو میشنوی که سرعت میگیرن . بعضی مواقع آسمون رو نگاه میکنم و میبینم که معمولا دوتا دوتا میرن اینور اونور
یک ماه پیش تو دوتا ایستگاه مجاور این کمپ یه بلاکارد زده بودن که روش نوشته بود هفتاد سال صبر کردیم و چیزی تغییر نکرد. اگه الان سکوت کنیم هفتاد سال هم که بگذره شهر ما کمپ آمریکاس... خیلی جالبه که ببری یه همچین پلاکاردی رو بزنی درست بغل گوش آمریکایی ها. تازه تازه دارن جرات میکنن بگن زمین هامون رو پس بدین. بالاترین ارگان دولتی هم که از این قضیه دفاع میکنه شهرداری هان! حتی نه استانداری ها. دولت که سعی میکنه تا میتونه کژدار و مریض با قضیه برخورد کنه ولی هر چند وقت یه بار تظاهرات های آروم و بی سرو صدایی که تعداد پلیس اسکورتش از تعداد شرکت کننده هاش بیشتره! برگزار میشه. آخرش هم هیچی به هیچی. آمریکایی ها ظاهرا میخوان کم کم قبول کنن که حد اقل یه مقدار از این زمین ها رو با نیروی دفاع ژاپن باهم استفاده کنن ولی همه چی هنوز در حد سر دووندن و به تعویق انداختنه. سالی یکی دوبار درهای کمپ رو به روی مردم عادی باز میکنن به بهانه های مختلف، و افسرهای آمریکایی با اون لباس های نظامیشون میریزن تو خیابون های کمپ و با مردم عادی یا بچه ها عکس میندازن. اینقد قیافه های آروم به خودشون میگیرن که آدم باورش نمیشه همین هان که اون بلاها رو تو زندانهای عراق سر زندونی ها آوردن
مردم از همه چی بیشتر از این میترسن که اگه روزی روزگاری ژاپن مورد حمله کره شمالی واقع بشه اولین جایی که میزننش این کمپ های آمریکایی خواهند بود و بالطبع میخوان هرچه دور تر از این کمپ ها باشن
من تا چند وقت پیش با خودم فکر میکردم طبیعیه که آمریکا باید این زمین ها رو پس بده ولی الان خیلی هم نه. چند روز پیش با دوچرخه داشتم درست از کنار کمپ رد میشدم دیدم صدای پاچینکو میاد. محض اطلاع اونهایی که نمیدونن پاچینکو چیه، گیم سنتر های بزرگیه که معمولا یه جور دستگاه بازی خیلی توش زیاده. اینجا عکسش هست. ملت میرن میشینن از صیح تا شب تیله جمع میکنن و به ازای هر تیله پول میگیرن. این پاچینکوها معمولا فضای خیلی بزرگی دارن و به شدت سرو صدا توشون زیاده. من یه بار که سعی کردم برم توش کاملا حس کردم پرده گوشم داره پاره میشه! جدا از فضای بزرگی که دارن و آلودگی صوتی فجیعی که ایجاد میکنن محسنات دیگه ای که دارن اینه که آدم که میشینه پاش دیگه به این راحتی ها بلند نمیشه. بارها تو اخبار میگن که مادره بچه اش رو گذاشته تو ماشین و رفته و بعد که برگشته دیده بچه تو ماشین از گرما و کمبود اکسیژن خفه شده... حالا به نظر شما باید آمریکا این زمینها رو برگردونه به ژاپن که یه سری پول دار پدر سوخته برای اینکه بیشتر مردم رو بچاپن توش از این جور جاها درست کنن یا اینکه همون جوری فضای سبز بمونه بهتره؟
اینجا یه سری عکس از تظاهرات ها هست. به خرچنگ قورباغه های ژاپنیش کاری نداشته باشید فقط عکس هاش رو ببینید

Wednesday, May 24, 2006

شیخ های آینده بین

اولین چیزی که بعد از پیاده شدن از هواپیما و قدم گذاشتن تو اولین سرزمین عرب توجهم رو به خودش جلب کرد بزرگی فرودگاه بود. به راحتی میشه گفت بزرگترین فرودگاه های ژاپن هم به گرد فرودگاه دوبی نمیرسن البته از لحاظ وسعت نه امکانات.چون امکانات و استاندارد فرودگاه تو ژاپن بالاس، حتی بالاتر از فرودگاه هایی مثل لس آنجلس یا شیکاگو. البته میگن فرودگاه ناگویا خیلی وسیع و پیشرفته اس من هنوز اون رو ندیدم
بر خلاف انتظار کار ویزا و رد شدن از گمرک خیلی راحت و سریع انجام شد و من وارد دوبی شدم. تنوع قیافه ها قبل از همه چیز جلب توجه میکرد. مثل همه جا قیافه های هندی پاکستانی خیلی زیاد دیده میشد و برخلاف همه جا چینی اونقد که انتظار داشتم به چشم نمی اومد. گرمی هوا اونم ساعت شش صبح خبر از این میداد که قدم به کویر گذاشتیم. حالا شیخ های عرب از این کویر چه بهشتی ساختن؟... باید بگم این قصه سر دراز دارد
ایرانی هایی که تو دوبی میشناسم خیلی ها مینالن از شرایط زندگی و تبعیض هایی که تو جامعه اونها هست، مثل ایرانی ها همه جای دنیا! اصولا ایرانی که راضی باشه کم پیدا میشه. تو دوبی حقوق ها بر اساس ملیت تعیین میشه. اگر دو نفر کار یکسان برای یه شرکت دوبی انجام بدن هم، حقوق اونی که عربستانی یا آمریکایی یا اروپایی هست با اونی که ایرانی هندی، بنگلادشی یا فیلیپینی هست خیلی فرق میکنه. با این حال خیلی جالبه که جمعیت هندی فیلیپینی تو دوبی موج میزنه. ایرانی هم هرجا که بری هست. چیز دومی که تو دوبی توجه منو جلب کرد تعداد جرثقیل ها تو شهر بود. میگفتن بیست و پنج درصد کل جرثقیل های توی دنیا الان تو امارات قرار داره و این خودش از مقیاس ساختمون سازی هاش خبر میده. اینکه گفتم ژاپن پنجاه سال پیش اونجایی بوده که دوبی الان هست دقیقا به خاطر این ظاهر فعلی دوبی بود. ژاپن در حدود چهل پنجاه سال پیش وارد دوره عظیمی از ساختمان سازی، برج سازی و راه سازی میشه و بعد از اون این روند به مدت حدود سی سال ادامه پیدا میکنه. ساختمان سازی هنوز هم تو ژاپن ادامه داره ولی مقدارش در مقایسه با پونزده سال پیش خیلی کمتر شده و این خبر از اشباع فضا و کمتر شدن نیاز به ساختمان سازی یا راه سازی میده. دورانی بوده که ژاپن هم مثل الان دوبی پر از کارگر ها با ملیت های مختلف از سرتاسر دنیا بوده و کلی از کارها هم به دست خارجی ها انجام شده. درست مثل اتفاقی که داره تو امارات می افته
چیزی که خیلی جالب بود این بود که بومی ها هنوز همون استیل سنتی زندگی خودشون رو داشتن. اونهایی که خیلی غرب زده شده بودن دست زنهاشون رو در حالی که تمام هیکلشون زیر چادر سیاه پوشیده بود و فقط صورتشون پیدا بود میگرفتن و راه میرفتن. معمولی ترها جلوتر از زنهاشون راه میرفتن در حالی که زنه تمام صورتش بجز چشمهاش رو با پوشیه پوشونده بود و همراهی میکرد. خیلی دلم میخواست عکس بگیرم ولی میدونستم که اگه بد شانسی بیارم ممکنه کار به جنگ و دعوا بکشه واسه همین منصرف شدم. برعکس ،کنار ساحل خلیج! که میرفتی ماشاالله خانومها با بکینی هاشون بودن که موج میزدن و آقایون عرب که از نعمتهای خدا کمال استفاده رو میبردن. اینکه میگم خلیج به خاطر اون ایرانی هایی هست که نمیدونم کجان ببینن با اینکه آمریکایی ها از اینکه اسم خلیج فارس رو به خلیج عرب تغییر دادن معذرت خواستن، عربها با کمال پر رویی تو نقشه هاشون، تو هواپیما هاشون، رو تابلوی تو شهر هاشون، همه جا به خلیج فارس میگن خلیج عرب یا خلیج... از ماست که بر ماست
یه بار با بقیه رفتیم کنار برج العرب. همون هتلی که یکی از معدود هتل های هفت ستاره دنیاس. یه بنز سیاه دیدیم که شیشه هاش کاملا سیاه بود و توش دیده نمیشد. بعد که دقت کردم دیدم ماشین پلاک جلو نداره. از یکی از بچه ها که بحرینی بود قضیه رو پرسیدم. گفت ماشین یا مال یکی از شیخ هاس یا مال فک و فامیلشون. نداشتن پلاک جلو هشداره به پلیس که جلوی ماشین رو به هیچ وجه نگیره وگرنه بد میبینه. اولین بار بود که تنم لرزید و حس کردم شاهنشاهی یعنی چی! پسره میگفت تو عربستان اگه یه آدم معمولی یه شتر از شتر های یه شیخ رو زیر بگیره باید منتظر بد ترین مجازات ها باشه
خیلی از بچه ها مال کشور های عربی بودن. لیبی، مصر، بحرین، کویت، عربستان... و البته چند نفر ایرانی هم بودن. اولین بحثی که نمیدونم اصلا چطور شروع شد و چطور اونقد داغ شد، بحث شیعه و سنی بود. یه بار دیگه بچه عربها رو میدیدم که میگفتن شیعه فرقه منحرف شده ای از اسلامه که علی رو به عنوان خدا یا به جای محمد میپرستن! با اینکه دیگه مدتهاس این جور بحثها به نظرم اصلا جذاب نمیاد ولی جالبه که وقتی با مسلمون ها نشست و برخاست میکنی حتما یه جایی به این حرفها کشیده میشه. ایرانی ها معمولا چون از هر جور بحث مذهبی خیلی کلافه هستن سعی میکنن دوتام فحش تو دلشون بدن و راهشون رو بکشن و برن ولی من چون سرم برای بحث درد میکنه و بیشتر از اون دلم میخواد در مورد افکار مختلف بیشتر بدونم هرجور بحثی که باشه ادامه میدم و نظرم رو میگم
خیلی هاشون تا اون لحظه خیلی کم با دختر سر و کار داشتن و اصولا با دختر حرف زدن خیلی هم براشون کار راحتی نبود ولی برام خیلی جالب بود که حتی تو یه هفته خیلی ها کلی تغییر کردن. اینقدر احساس راحتی میکردن که می اومدن و خیلی بی مقدمه از عشق های شکست خورده شون، از اینکه نمی دونن چطور باید ابراز احساس به همسرشون بکنن یا از اینکه همسرشون بهشون اظهار علاقه نمیکنه چه احساسی دارن با من حرف میزدن. برام خیلی جالب بود که چطور یکی میتونه تو یکی دو روز اینقد خودش رو باز کنه. من هیچ وقت اینجوری نبودم تو زندگیم. همیشه کلی وقت لازم داشتم تا بتونم حرفهایی تا این حد شخصی رو به کسی بزنم. شایدم حس کردم کسی بجز خودم نمیتونه کمکم کنه. دیگران میتونن با تعریف از تجربه های خودشون به من کمک کنن ولی در مورد مشکلات من کسی بجز من نمیتونه حرفی بزنه چون کسی به جای من نبوده... شایدم به خاطر همینه که خیلی دوست دارم به حرف دیگران گوش بدم، حتی اگه کاملا مخالف باشم

Thursday, May 18, 2006

و اما دوبی

بالاخره این سفر کذایی ما هم تموم شد. چقد خوبه که بشینی یه پاتو بندازی رو اونیکی پات و شرکتت برات ویزاتو بگیره، بیمه مسافرت برات بگیره. بلیط رفت و برگشتت رو هم بگیره از اون ور برات یه هتل درست و حسابی رزرو کنه برات راننده بفرسته که بیاد ورت داره و ببردت به هتل و بعد هم یه برنامه ریزی تا حدی خوب برای طول سفر برات بکنه. چقد خوبتر که یه جا مثل دوبی رو ببینی که درست در آغاز جاده ترقی قرار داره. الان میتونم حس کنم که جایی مثل ژاپن 50 سال پیش کجا بوده. شاید دوبی هم 50 سال دیگه جایی مثل ژاپن الان باشه.
چیزی که میتونم در مورد دوبی بگم اینه که دوبی با تمام سنتی و بومی بودنش تونسته خیلی خوب حداقل ظاهرا اقوام مختلف رو باهم میکس کنه و بومی ها هم خارجی ها رو تا حد خوبی تونستن تحمل کنن. همون کسایی که یه موقعی تحمل دیدن کوچکترین کار ناپسندی از نظر خودشون رو حتی تو خونه ده تا همسایه اونورتر نداشتن الان تو کشور خودشون در حالی زندگی میکنن که هزار و یه جور آدم مختلف لا قیافه و آرایش و فرهنگ و عقیده مختلف تو همون کشور دارن باهاشون زندگی میکنن. تو جامعه ای که دختر های روس با پوششی که به زور میشه اسمش رو لباس گذاشت راه میرن، زنهای بومی اکثر قریب به اتفاقشون با پوشیه و در پوششی ده برابرسنگین تر و بسته تر از چادر های ما راه میرن. من زن بومی که تنها راه بره، رانندگی کنه، بلند بلند حرف بزنه و بخنده ندیدم. برام خیلی جالبه که اونهایی که یه همچین جامعه ای دارن چطور هنوز میتونن به روش سنتی خودشون زندگی کنن و ککشون هم نگزه
اینها فقط نمونه هایی از ساختمان سازی های الان دوبی هستن. در مورد آدمهایی که دیدم مخصوصا از خاور میانه و طرز تفکرشون حتما بعدا مینویسم