Friday, June 30, 2006

Her Britannic Majesty

روزها مثل برق دارن میان و میرن و من در روز مرگیها و گذر زمان غرق. نه اینکه اتفاق خاصی برام نیافتاده یا فکری خاص از ذهنم مرور نشده که اینهمه وقت ننوشتم بلکه روزها اینقدر سریع میگذرن و اینقدر اتفاقهای مختلف هست که آدم نمیدونه در مورد کدومشون بنویسه. هر روز که میگذره بیشتر و بیشتر با سیستم کار و اهم و مهم ها توش آشنا میشم... شناختن روحیه های دیگران و کشف کردن روحیه های خودم هم خودش برام جالبه. چیزی که برام این مدت از همه چیز خوش آیند تر بوده آماده کردن خودم برای یه سفر دیگه است... سفراز سرزمین آفتاب به سرزمینی که یه موقعی آفتاب توش غروب نمیکرد... به عنوان یه تجربه کاملا جدید دارم بهش نگاه میکنم و چقدر خوشحالم که برام یه همچین موقعیت هایی تو زندگی پیش اومده. اروپا برام یه تجربه جدیده و همیشه این تجربه ها برام خیلی خوش آیند بوده
چند وقت پیش با یه سری ژاپنی که برای اوین بار میدیدم واقعا عاشق ایران بودن رفتیم شام... همه سالها ی سال رو تو ایران گذرونده بودن و هر کدوم خاطراتی واسه خودشون داشتن. چند نفری توشون فارسی بلد بودن و برام دوباره بعد مدتها جالبی لهجه ژاپنی ها وقتی فارسی حرف میزنن تداعی شد

Saturday, June 17, 2006

شاید امشب شب خوبی باشد... صورت ماه به من میگوید

دیشب که شب خوبی نبود! نمیدونم چرا درست حسابی خوابم نمیبرد. فکر کنم نیم ساعتی غلت زدم تا خوابیدم. صبح طرفهای ساعت پنج و نیم بود که با یه صدای وحشت ناک بیدار شدم... بعد که به خودم اومدم حس کردم صدا یکی نبوده. دو سه بار صدای خورد شدن یه چیزی به گوش میرسید. بلند شدم با همون چشمهای خواب آلود از بالکن بیرون رو نگاه کردم. قبل از دیدن خود صحنه بوی سوختگی فجیعی که تو مدت دو دقیقه بعد از صدا تمام محوطه رو گرفته بود توجه آدم رو جلب میکرد. بعله... همونطور که فکر میکردم تصادف شده بود اونم چه تصادفی! از اونهایی که آدم انتظار داره فقط تو ایران ببینه. تو ژاپن هم تصادف هست. اتفاقا میگن یه چند سالیه که تعدادش هم خیلی زیاد شده ولی آدم خیلی نمیبینه. بیشتر تو اخبار نشون میدن! امروز دوباره حس کردم چقدر زیاد موندم تو ژاپن! اونقدر که یه تصادف بد جور رو هم با چشمهای خودم دیدیم. برگشتم که بخوابم چون دیدم کنار ماشینی که تصادف کرده بود یکی دو نفر مبایل به دست وایساده بودن که نشون میداد دارن به بیمارستان زنگ میزنن. ولی بعد دیدم دیگه خوابم نمیبره رفتم پایین ببینم چه خبره. مثل ایران اینجا هم ملت کله سحر جمع شده بودن ببینن چی شده. خیلی ها با همون لباس خواب اومده بودن خیلی ها هم عابر هایی بودن که سگ هاشون رو صبح آورده بودن واسه گردش!تقریبا تو مدت کمتر از سه چهار دقیقه بعد از تصادف آمبولانس و ماشین های آتش نشانی اومدن. یه دختر با یه پیره مردی ظاهرا تصادف کرده بود و پیره مرده گیر کرده بود تو ماشینش. هی تند و تند ماشینهای مختلف بود که میومد و آخریش هم ماشین پلیس بود... مفت خور ها همیشه آخر همه میرسن همه جا! ماشینی که پیره مرده توش مونده بود جلوش کاملا له شده بود و نمیتونستن بیارنش بیرون واسه همین یه موتور و یه سری تسمه آوردن تا قطعات ماشین رو بکشن و بکنن تا بشه طرف رو بیارن بیرون. تمام قضیه فکر کنم بیست دقیقه طول کشید و خلاصه تا جرثقیل اومد و دو تا ماشین رو کشید و برد و یکی هم کف خیابون رو جارو کرد و برق انداخت، شاید یک ساعت تا یک ساعت و نیمی طول کشید... خدا رو شکر که کسی نمرد... فکر اینکه درست وقتی تو خواب هستی پایین خونه ات یکی جون بده تن آدم رو مور مور میکنه... خدا رو شکر

Tuesday, June 13, 2006

چشمها

ایران تو دانشگاه چیزی که بیشتر از همه چی موقع حرف با پسر ها لجم رو در میاورد این بود که بعضی ها سرشون رو مینداختن پایین برای اینکه چشمشون تو چشمای طرفشون نیفته. هیچ وقت وقتی چشمم توی چشمهای مصاحبم نباشه احساس اطمینان نمیکنم. حس میکنم نمیتونم حس کنم که طرفم چطور فکر میکنه. چشم واقعا چیز عجیبیه. آدمها کلی سعی میکنن اون چیزی رو که حس میکنن ابراز نکنن و سالهای سال تجربه آدم بودن اتفاقا خیلیها رو هم خبره میکنه ولی کنترل چشمها کار هر کسی نیست. چشمها خیلی بی پرده و بی ریا احساسات پشتشون رو بیرون میریزن. شاید هم به همین دلیله که خیلی ها جسارت خیره شدن تو چشمهای دیگران رو ندارن. تو ژآپن این فرهنگ چشم ندوختن به طرف مقابل شدیدتر از ایرانه. مخصوصا اگه طرف خارجی هم باشه. دوبی تو هتل یه مجله بود که یه جاش در مورد فرهنگ و ادب رفت و آمد و زندگی در دوبی توش نوشته بود. چیزی که توجه منو جلب کرد این بود که خطاب به مرد های خارجی گفته بود از نگاه کردن به زنهای بومی مخصوصا توی چشمهاشون به شدن پرهیز کنن.
تو ژاپن چیزی که این چند سال اخیر دارن روش خیلی کار میکنن هرچه بیشتر غربی شدنه. عادت کردن به اخلاق های غربی مثل دست دادن یا خنده با صدای بلند یا تماس بدنی، چیزی که اینجا بهش میگن اسکین شیپ! و مهمتر از همه اینها نگاه کردن تو چشمهای طرف، آی کانتکت... بارها شده که وقتی من دارم توی یه جمع حرف میزنم و کسی میخواد جواب من رو بده نگاه به شخص دیگه ای تو همون جمع میکنه و حرفش رو میزنه. اوایل به شدت از یه همچین طرز برخوردی لجم میگرفت. الان ولی آرومتر شدم. اختمالا کسی که یه همچین رفتاری داره به شدت از اینکه چشمش تو چشم طرفش بیافته وحشت دارهتا حالا چشمهایی رو دیدین که ازتون چیزی رو التماس کنن؟ یا چشمهایی که بهتون بخندن؟ یا چشمهایی که برتون غضب کرده باشن؟ خیلی مواقع واقعا کلمات لازم نیستن... شاید هم کافی نیستن. اونجایی که دیگه کاری از دست کلمات برنمیاد چشمهان که به صحنه میان. صحنه ای که ناتوانی سخن رو روی پرده برده
.

در حاشیه جام جهانی... ایران مرکزتوجه ها

خوب بالاخره این جام جهانی هم شروع شد و نمیدونم چرا هر خبری که تو دنیا میشه بهانه ای میده دست رادیو و تلویزیون تا وضعیت ایران رو بیشتر تحقیر کنن. واقعا مایه تاسفه... ان-اچ-کی ژاپن درست شب قبل از بازی ایران و مکزیک ویژه برنامه ای درست کرده بود در مورد تیم ملی ایران و سوژه برنامه این بود که احمدی نژاد اگه ایران از گروهش بره بالا میخواد بره آلمان واسه تشویق. نمیدونم برای تشویق یه تیم ملی کاری بهتر از این نمیشه کرد؟!! این ژاپنی ها هم که وقتی میخوان برنامه بسازن میرن تا اونجای طرف رو به صحنه دوربین میکشن! رفته بودن هتلی که بازیکن های ایرانی میمونن رو نشون میدادن و یخچال های توی اتاق ها رو که مشروبها رو از توش براشون کشیده بودن بیرون که لابد مست نرن سر بازی! براشون تو تمام اتاق ها قبله رو چسبونده بودن به دیوار که نمازهاشون با مشکل برخورد نکنه! نمازهاشون؟!! لابد پیش نمازشون هم مربی خارجیشونه. دیدارشون با رئیس جمهورشون رو نشون میداد. خیلی جالب بود... تو تمام دنیا وقتی ملت با مثلا شخص اول کشورشون ملاقات میکنن سعی میکنن یه لبخند حتی مصنوعی روی لبهاشون داشته باشن ولی ایرانی ها همه اخمی روی ابروهاشون گره خورده بود که هر بنی بشری رو زهره ترک میکرد. بگو اگه اینقد میخوای سر به تن یارو نباشه چرا جسارت اینو نداری که بگی نمیخوام برم ببینمش! حالاش هم به نظر من تیم ملی باید با افتخار تمام ،همه بازیهاش رو ببازه تا بهانه ای واسه مسخره بازی های بعدی سیاست مدارها و رسانه ها و سر افکندگی صد باره ماها تو خارج از ایران نشه

عصر حجر

باز جالبه که این جور مواقع دیگه به این نتیجه میرسن که نمیشه از رو چادر کلاشینکف بست! باتوم میدن دست زنای مانتویی

Wednesday, June 07, 2006

The Living God on Earth!

میگن اسکندر مصری ها رو به خاطر این نابود نکرد که مصریها نه تنها با آغوش باز پذیراش شدن بلکه آخونداشون بهش لقب فرعون دادن... خدای زنده روی زمین! و در عوض اسکندر فرعونها رو نسلشون رو از ریشه نکند! نه نسلشون رو و نه دین و مذهبشون رو. همیشه برام جای تعجب بوده که داریوش سوم چطور با اون همه سرباز که تو بعضی جنگهاش بیشتر از سه برابر سرباز های اسکندر بودن چطور هر دفعه باهاش جنگیده ازش شکست خورده! شاید واقعا اسکندر چیزی ورای آدمیزاد بوده
نشنال جئوگرافی ویژه برنامه ای داشت در مورد زندگی اسکندر. همیشه وقتی حرف اسکندر به میون میاد به شدت احساس خاری بهم دست میده! درست مثل وقتی که فیلم الکساندر رو دیدم و کلی خدا رو شکر کردم که نرفتم هزار و پونصد ین پول بدم و این فیلم لعنتی رو تو سینما ببینم و پولش هم بره تو جیب سازنده عوضیش! البته واقعیت اینه که آدمها همیشه واقعیت ها رو از زوایای مختلف میبینن و موقعیت و منافع خودشون تو این تعیین زاویه نقش مهمی داره. درست مثل این عکسهایی که از بالا نگاشون میکنی عکس یه دختر خوشگل هستن و از پایین نگاهشون میکنی عکس یه پیره زن زشت
تا حالا به این موضوع فکر نکردین که چرا اینهمه تیپ و قیافه مختلف تو ایرانی ها هست؟ ایران که کانادا و آمریکا نبوده که از مهاجرت هزار جور قومیت مختلف به وجود بیاد! یکی از کارهای جالبی که اسکندر کرده این بوده که طبق تاریخی که غربی ها نوشتن! هزار نفر از سربازهاش رو مجبور کرده که زن ایرانی بگیرن به امید اینکه اینجوری شاه زاده های آینده که ترکیبی از شرق و غرب هستن به وجود بیان. از نظر من تمام اونهایی که بورهستن و تا حدی به اروپایی ها میزنن یه جایی تو شجره نامه شون واقعا به اروپایی ها میرسن. با اینکه بدبختانه مثل سید ها مدرک ندارن که افتخار کنن عرب هستن. آریایی های قدیم اینجور که از نقاشی ها بر میاد ظاهرا مو فرفری بودن و موهاشون کاملا سیاه پر کلاغی بوده! با اینکه پوست های سفید داشتن. ایرانی های الان اما ملغمه ای از آریایی، رومی و یونانی، ترک، مغول و عرب هستن و این یه عامل اینه که جمع و جور کردن اینهمه فرهنگ و عقیده مختلف کار حضرت فیله. حالا چه اصراری هست که یه سری سعی میکنن اینقد کینه از کسایی که یه موقعی به ایران حمله کردن داشته باشن من نمیدونم! مگه کسی میتونه ثابت کنه که خودش نوه و نتیجه زاده همون اشغال گرها نیست! یه دوستی بود که به جای سلام میگفت درود و به جای خداحافظ میگفت بدرود. دلیلش هم این بود که سلام کلمه عربیه. حالا بد بختی ما این بود که یه ژاپنی هم این وسط میخواست یاد بگیره چه جوری به فارسی بگه سلام! آخرش تا ما این دوست رو متقاعد کنیم که بابا سلام دیگه فارسیه عزیز من! آخه تو میری نونوایی تو ایران و میگی آقا درود یه نون بده؟!!! ژاپنی بیچاره دمشو گذاشت رو کولش رو رفت

Thursday, June 01, 2006

عشق و زندگی

داشتم به عکسهای قدیمیم نگاه میکردم. اوووووه! چقدر روز گذروندم! باورم نمیشه اینهمه روز به گذشته ها پیوسته باشه. و بدتر از همه چیز اینه که آدم وقتی میبینه اینهمه سال تو یه چشم به هم زدن گذشته تنش میلرزه ! بقیه اش هم همینجور میگذره. به همین سرعت. اینجور مواقع حسابی از دست اونهایی که میخوان بگن آدم مختار آفریده شده لجم میگیره. تو تمام زندگی یه آدم درصدی که شخص خود آدم توش اختیار داره خیلی خیلی کمه... حداقل من اینطور حس میکنم و یکی از چیزهایی که توش هیچ اختیاری نیست گذروندن عمره... اونم با چه سرعتی
خداروشکر که کلی تجربه کردم و تو این تجربه ها کاملا حس کردم نیازهای آدم با گذر زمان به شدت تغییر میکنه. یه موقعی دلم تاپ تاپ میکرد که یه پسر بهم سلام کنه... لپ هام گل مینداخت. یه موقعی بدجوری تنم میخارید واسه اینکه تا میتونم شیطونی کنم و تاپ تاپ دل پسرها رودر بیارم. پسر ها رو وابسته کنم و با یه لبخند ملیح باهاشون خداحافظی کنم! یه موقعی بود که میخواستیم از هر نوع مورد توجه قرار گرفته شدنی فرار کنم... یه موقعی هرکاری میکردم واسه اینکه مرکز توجه ها باشم. بعد یه موقعی اومد که دیگه همه با دوست پسرهاشون اینور اونور میرفتن! دیگه تنها بودن سخت شده بود و دلم میخواست یه نفر باشه که دستشو بگیرم و باهم بریم اینور و اونور. یه نفر که هیچی بیشتر از اینکه باهاش وقت بگذرونی خوشحالش و خوشحالت نکنه. بعد دیگه اون هم کافی نبود. یه نفر رو میخواستم که مال من باشه و من مال اون... تا اوج دوست داشتن رفتم و تا قعر تنفر اومدم پایین. بارها از شدت عشق و یا از شدت نفرت از ته قلبم گریه کردم فقط به خاطر جبری که تو خیلی چیزها هست و ضعفی که داشتم. کاری از دستم بر نمی اومد و مجبور به پذیرفتن یه سری مسائل تو زندگیم بودم و پذیرفتن این جبر خیلی سخت بود
بارها شد که کارهایی کردم که از شدت رضایت از خودم تو پوستم نمیگنجیدم و بارها شد که به هیچ طریقی نمیتونستم خودم رو به خاطر کاری که میدونستم اشتباهه و انجامش دادم ببخشم. خدا نصیب نکنه که آدم از خودش بدش بیاد... خیلی وقت میبره تا با خودت کنار بیای. حداقل واسه من که خیلی سخت بود. با اینکه خیلی کم پیش میومد
حالا اما خیلی روحیه ام فرق کرده. همینکه یه نفر باشه که دلم به بودنش قرص باشه برام کافیه.همینکه یه نفر هست که تو این دنیای بزرگ دلش جای منه و دل من جای اون، یه قسمت عمده نیازم رو ارضا میکنه. دیگه اگه باهاش هر روزم رو هم نگذرونم مثل گذشته ناراحتم نمیکنه. همینکه یه دل تو این دنیای بزرگ جای منه و دل من جای اون تمام معنی عشقه برام
شرکتمون یه رئیس داره که به شدت کار درسته. یه انگلیسی از اون پدرسوخته هاش که من بد جور دوست دارم اگه روزی داستانی از زندگیش نوشت اولین کسی که کتابش رو میخره من باشم. چند وقت پیش تو اینترنت داشتم میگشتم یه مصاحبه ازش پیدا کردم. متن مصاحبه اش رو که میخوندم یه جا ازش پرسیده بودن "کار تو خیلی مسافرت توش داره. تو اینهمه مسافرت چیزی بود که براش دل تنگ بشی؟" و اون جواب داده بود همسرم و فرزندم... این تقسیم بندی کار و زندگی خیلی سخته مخصوصا برای زن و مردی که هر دوشون آدمهایی باشن که بخوان کار هم بکنن. اینجاس که پای عشق و زندگی به میون میاد. کلی مجهول تو مسئله زندگی ظاهر میشه و اولویت بندی ها تو زندگی شروع میشه
تو دنیا اکثر کسایی که به هر دلیلی معروف یا موفق شدن یه سری خصوصیت های مشترک دارن و یکی از این خصوصیت ها اینه که به نسبت مهم شدن و بالا رفتن رتبه آدم باید از زندگی خصوصیش بزنه. یه داد و ستده و هیچ چیز مبهمی هم توش نیست. اونی که بیشتر از خودش میزنه و البته وقتش رو تلف نمیکنه به همون نسبت رشد میکنه. اینجاس که آدم باید خودش واسه خودش حد و مرز تعیین کنه. میخوای وزیر دارایی بمونی ولی آخر هفته هات رو با خونواده ات بگذرونی یا اینکه به چند ساعت با خونواده بودن اکتفا میکنی در ازای اینکه رئیس جمهور بشی. معادله خیلی ساده ایه. خدا کنه آدم تصمیمی بگیره که اگه بیست سال بعد ازش بپرسن"اگه همین الان ببرنت به بیست سال پیش چه راهی رو میای؟" بگه همین راه رو