داشتم به عکسهای قدیمیم نگاه میکردم. اوووووه! چقدر روز گذروندم! باورم نمیشه اینهمه روز به گذشته ها پیوسته باشه. و بدتر از همه چیز اینه که آدم وقتی میبینه اینهمه سال تو یه چشم به هم زدن گذشته تنش میلرزه ! بقیه اش هم همینجور میگذره. به همین سرعت. اینجور مواقع حسابی از دست اونهایی که میخوان بگن آدم مختار آفریده شده لجم میگیره. تو تمام زندگی یه آدم درصدی که شخص خود آدم توش اختیار داره خیلی خیلی کمه... حداقل من اینطور حس میکنم و یکی از چیزهایی که توش هیچ اختیاری نیست گذروندن عمره... اونم با چه سرعتی
خداروشکر که کلی تجربه کردم و تو این تجربه ها کاملا حس کردم نیازهای آدم با گذر زمان به شدت تغییر میکنه. یه موقعی دلم تاپ تاپ میکرد که یه پسر بهم سلام کنه... لپ هام گل مینداخت. یه موقعی بدجوری تنم میخارید واسه اینکه تا میتونم شیطونی کنم و تاپ تاپ دل پسرها رودر بیارم. پسر ها رو وابسته کنم و با یه لبخند ملیح باهاشون خداحافظی کنم! یه موقعی بود که میخواستیم از هر نوع مورد توجه قرار گرفته شدنی فرار کنم... یه موقعی هرکاری میکردم واسه اینکه مرکز توجه ها باشم. بعد یه موقعی اومد که دیگه همه با دوست پسرهاشون اینور اونور میرفتن! دیگه تنها بودن سخت شده بود و دلم میخواست یه نفر باشه که دستشو بگیرم و باهم بریم اینور و اونور. یه نفر که هیچی بیشتر از اینکه باهاش وقت بگذرونی خوشحالش و خوشحالت نکنه. بعد دیگه اون هم کافی نبود. یه نفر رو میخواستم که مال من باشه و من مال اون... تا اوج دوست داشتن رفتم و تا قعر تنفر اومدم پایین. بارها از شدت عشق و یا از شدت نفرت از ته قلبم گریه کردم فقط به خاطر جبری که تو خیلی چیزها هست و ضعفی که داشتم. کاری از دستم بر نمی اومد و مجبور به پذیرفتن یه سری مسائل تو زندگیم بودم و پذیرفتن این جبر خیلی سخت بود
بارها شد که کارهایی کردم که از شدت رضایت از خودم تو پوستم نمیگنجیدم و بارها شد که به هیچ طریقی نمیتونستم خودم رو به خاطر کاری که میدونستم اشتباهه و انجامش دادم ببخشم. خدا نصیب نکنه که آدم از خودش بدش بیاد... خیلی وقت میبره تا با خودت کنار بیای. حداقل واسه من که خیلی سخت بود. با اینکه خیلی کم پیش میومد
حالا اما خیلی روحیه ام فرق کرده. همینکه یه نفر باشه که دلم به بودنش قرص باشه برام کافیه.همینکه یه نفر هست که تو این دنیای بزرگ دلش جای منه و دل من جای اون، یه قسمت عمده نیازم رو ارضا میکنه. دیگه اگه باهاش هر روزم رو هم نگذرونم مثل گذشته ناراحتم نمیکنه. همینکه یه دل تو این دنیای بزرگ جای منه و دل من جای اون تمام معنی عشقه برام
شرکتمون یه رئیس داره که به شدت کار درسته. یه انگلیسی از اون پدرسوخته هاش که من بد جور دوست دارم اگه روزی داستانی از زندگیش نوشت اولین کسی که کتابش رو میخره من باشم. چند وقت پیش تو اینترنت داشتم میگشتم یه مصاحبه ازش پیدا کردم. متن مصاحبه اش رو که میخوندم یه جا ازش پرسیده بودن "کار تو خیلی مسافرت توش داره. تو اینهمه مسافرت چیزی بود که براش دل تنگ بشی؟" و اون جواب داده بود همسرم و فرزندم... این تقسیم بندی کار و زندگی خیلی سخته مخصوصا برای زن و مردی که هر دوشون آدمهایی باشن که بخوان کار هم بکنن. اینجاس که پای عشق و زندگی به میون میاد. کلی مجهول تو مسئله زندگی ظاهر میشه و اولویت بندی ها تو زندگی شروع میشه
تو دنیا اکثر کسایی که به هر دلیلی معروف یا موفق شدن یه سری خصوصیت های مشترک دارن و یکی از این خصوصیت ها اینه که به نسبت مهم شدن و بالا رفتن رتبه آدم باید از زندگی خصوصیش بزنه. یه داد و ستده و هیچ چیز مبهمی هم توش نیست. اونی که بیشتر از خودش میزنه و البته وقتش رو تلف نمیکنه به همون نسبت رشد میکنه. اینجاس که آدم باید خودش واسه خودش حد و مرز تعیین کنه. میخوای وزیر دارایی بمونی ولی آخر هفته هات رو با خونواده ات بگذرونی یا اینکه به چند ساعت با خونواده بودن اکتفا میکنی در ازای اینکه رئیس جمهور بشی. معادله خیلی ساده ایه. خدا کنه آدم تصمیمی بگیره که اگه بیست سال بعد ازش بپرسن"اگه همین الان ببرنت به بیست سال پیش چه راهی رو میای؟" بگه همین راه رو