Monday, July 31, 2006

قانون جنگل

یعنی چی؟ یعنی اینکه حرف آخر رو زور بزنه. قانون و مقررات هیچ سهمی تو جنگل نداره. وقتی گرسنه ات میشه همیشه حق داری اولین موجودی که به مزاجت خوش میاد رو بگیری لت وپار کنی و یه دلی از عزا در بیاری. اصولا قانون مند بودن قیام علیه سرشت آدمیزاد به نظر میاد! آدمی که تو جنگل درست شده و با قانون جنگل بزرگ، چطور میتونه سرشت خودش رو کنار بذاره؟ لابد اون موقع که یاد گرفت خوردن و خوابیدن رو کنار بذاره... حالا تو این جنگل پهناور راز بقا رو اونهایی کشف کردن که یاد گرفتن چطور خودشون رو تطبیق بدن. اونهایی که یه مقدار دورتر از نوک دماغشون رو هم تونستن ببینن. بقیه یا قوی ها هستن و یا محکومین به فنا.... معادله خیلی سادهای هست: قوی باش، اگه قوی نیستی با قوی باش، اگه با قوی نیستی خودت رو تطبیق بده، اگه نمیتونی دمت رو بذار رو کولت و برو قلمروی دیگه ای برای خودت دست و پا کن... و اگه نمیتونی، بمیر

Thursday, July 13, 2006

زندگی جنگ است جانا

این چند وقت تو کف اینم که چقد شکستن حصار هایی که به اسم سنت و جامعه و فرهنگ هست واسه آدمها سخته و من چقدر راحت تر از خیلی ها از عهده اش بر اومدم. دیروز با یه پسری از هم دوره ای هام که میخواد کارش رو ول کنه داشتم صحبت میکردم و برام جای سئوال بود که دلیلش برای ول کردن کارش چیه و چه اصراری داره که حالا که کارش رو دوست نداره از کل شرکت بره بیرون... نتیجه بحث برام جالب تر از اونی بود که فکرش رو میکردم. آخرین جمله ای که گفت این بود که دلیلی نمیبینه به خاطر کار توی این شرکت با دید سنتی که بین هم کارهاش هست و میدونه که اشتباه هم هست مبارزه کنه. براش از لحاظ روحی خیلی راحت تره که کارش رو ول کنه و بره یه جای دیگه تا اینکه وایسه و بهانه ای واسه تمسخر دیگران بشه
درست دیروز بود که داشتم با یه دختراز دوستهای ژاپنی گپ میزدم و نمیدونم بحث چه جوری به اینجا کشید که دوست نداره با دوست پسرش در انظار عمومی ظاهر بشه! من بهش گفتم خارجی ها اگه حتی دوشت پسر هم نداشته باشن یکی رو به جای دوست پسر قالب میکنن اونوقت تو چرا؟ حرف خیلی جالبی زد. میگفت تو جامعه ژاپن اگه مثلا تو محل کارت با پسری از همکار هات دوست باشی و باهاش به هر دلیلی به هم بزنی دیگه هیچ احدی طرفت نمیاد. یا اونی که میاد باید خیلی جرات داشته باشه. با اینکه ظاهرش دوست دختر و پسریه ولی عملا خیلی با استیل غربی ها موقع دوست شدن فرق میکنه... شاید هم واسه اینه که دختر های ژاپنی معروف به آویزون بودن به پسر ها هستن و شاید به همین دلیل هم هست که نمیتونن به راحتی شوهری که میدونن با زن دیگه ای هست ول کنن و برن دنبای زندگیشون... دختره میگفت حتی هیچ وقت دست دوست پسرش رو وقتی با هم میرن بیرون نمیگیره و میگفت اگه پسره دستش رو بگیره دستش رو پس میزنه... و البته دلش نمیخواد طرف رو بیاره به هم کارهاش نشون بده
شرکت مراسم های مختلفی میگیره و به خاطر استایل غربیش به همه میگه با خانواده بیان ولی اونهایی که با خانواده میان عملا همیشه خارجی ها هستن. بعضی مواقع واقعا احساس میکنم چقدر ژاپنی ها تو زندگیشون تنها هستن و مجبورن به خاطر اینکه جرات پاره کردن خیلی از این حصار ها رو ندارن حتی وقتی زن گرفتن و بچه دار شدن تو تنهایی خودشون سر کنن و اونقدر با همین وضعیت زندگی میکنن که دیگه اصلا نیاز به یه همزبون یه همسر به معنی واقعی همسر رو هم از یاد میبرن... چه دنیای تنهایی

Saturday, July 08, 2006

Me Myself & I

تایتلی که این پست داره در واقع تایتل یکی از موزیک های بیانس هست که جدا از علاقه ای که به این موزیک دارم به خاطر ارتباطش با پست این دفعه انتخابش کردم... این هفته یکی از هفته های جالبی بود که این اواخر برام بیشتر از گذشته اتفاق می افته... با تمام شناختی که از خودم دارم بعضی حوادث یا موقعیتها منو بیشتر از پیش به خودم میشناسونه... و باز به این نتیجه میرسم که آدم حتی برای خودش هم تا حد زیادی ناشناخته اس چه برسه برای دیگران! این هفته یه میتینگ داشتیم با یه سری آدم به شدت کار درست که از این ور و اونور دنیا جمع شده بودن و در مورد یه سری جهت گیری های آینده شرکت باهم بحث میکردن. من بیشتر برای این اونجا بودم که شاهد این جور بحث ها باشم ولی هرچی بیشتر میگذشت چیزی که برام جالبتر میشد این بود که چقدر آدمهایی مثل امثال من تو مقیاس دنیا و شرکتهایی که سهم حتی خیلی کوچکی توی آینده اقتصادی و سیاسی دنیا دارن کوچک هستن! همیشه این جور مواقع نصیحتی که یه بنده خدا چهار پنج سال پیش به من کرد یادم می افته که میگفت ناعمه وقت تلف نکن... آدمها تا طرفهای سی سالگی وقت دارن هرجور که هست خودشون رو بسازن... بعد از اون دیگه کسی علاقه ای به این که خرج کنه برای اینکه تو کار یاد بگیری نداره... از سی سال به بعد وقت کاره و هر گلی به سر خودت زدی تا اون موقع زدی،زدی. نزدی شانس دیگه ای نیست. آدمهایی که این دفعه اومده بودن هر کدومشون واقعا کسی بودن برای خودشون و این به من این رو تداعی میکرد که من وقت تلف کرده زیاد تو زندگیم داشتم! وقت زیادی برای اینکه خودم رو بسازم نمونده و تیک تاک ساعت تمومی نداره
یه اتفاق جالب دیگه اینه که یه سری پیدا شدن که بعضی هاشون حتی بدون اینکه منو یه بار دیده باشن فکر میکنن من آدمی هستم که فقط برای سرنوشت و زندگی خودم ارزش قایلم! و اگه این حرف درست باشه هم حتی! دارم حس میکنم که تمام این تلاشی که در جهت پیشرفت خودم کردم در مقایسه با خیلی ها هیچ بوده
واقعیت اینه که آدمهای مختلف در مورد من نظرهای خیلی متفاوتی دارن. و همیشه شنیدن این نظر ها برام خیلی جالب بوده به این دلیل که یه بعدهایی از خودم که خودم هیچ وقت در موردش دقت نکرده بودم یا حداقل رفتارهایی که بدون اینکه اصلا خواسته باشم یه تصویر خاص ازم درست کرده رو بهم نشون میده
یه سری آدم هستن که فکر میکنن من خیلی تعارفی هستم و خجالتی، یه سری فکر میکنن خیلی خوش مشرب و اهل بگو بخند هستم. یه سری میگن خیلی خشن و ترسناکم. یه سری میگن جدی ام. یه سری میگن بخشش ندارم ... یه سری میگن زیادی صبورم ... و من وقتی همه اینها رو میذارم کنار هم قبل از اینکه بشینم فکر کنم کدوم من هستم و کدوم من نیستم فرض رو بر این میذارم که همه اینها من هستن و فقط موقعیت های مختلف لازمه که آدم ابعاد مختلف خودش رو نشون بده