Saturday, January 28, 2006

عاشق زندگی

من عاشق آفتاب تابانم
دیوانه این بهار و پاییزم
تا مرگ نیامده است برخیزم
در دامن زندگی درآویزم
...........................................................
در15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می‌دانند، و گاهی اوقات پدران هم
در20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده‌ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود
در25 سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشتساعته، محروم می‌کند
در30 سالگی پی بردم که قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرت زن
در35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد؛ بلکه چیزی است که خود می‌سازد
در40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می‌دهیم دوست داشته باشیم
در45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می‌افتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می‌دهند
در50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است
در55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب
در60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می‌توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی‌توان عشق ورزید
در65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز که میل دارد بخورد
در70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارت‌های خوب نیست؛ بلکه خوب بازی کردن با کارت‌های بد است
در75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می‌کند نارس است، به رشد و کمال خود ادامه می‌دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است، دچار آفت می‌شود
در80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است
در85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست
...........................................................
چقد حرف داره واسه زدن ...با تشکر از هومن

Friday, January 27, 2006

عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگوی

راست میگه خوب... یه دوست خوب در جواب پست قبلی من شعری که من این بالا نوشتم رو نوشته. لازم دونستم یه بار دیگه واضح تر حرفهام رو بزنم
من اصلا منکر خوبی و بدی تو هر آدمی و در مقیاس بزرگتر تو هر جامعه و فرهنگی نیستم... الان با شناختی که من از ژاپنی دارم اگه یه ژاپنی بخواد به منظورکوچک کردن ملیت ایرانی من باهام بحث کنه جوابش رو طوری میتونم بدم که دیگه نتونه سرش رو بالا بگیره... ولی اینجا بحث این که کی خوبه و کی بده نیست...بحث اینکه ژاپنی بهتره یا ایرانی و کدوم به کدوم ارجحیت داره نیست. بحث اشکالهایی هست که ما ایرانی ها داریم و چشمهامون رو هم باز نمی کنیم که ببینیمشون. و وقتی فقط اشکالها رو جمع میکنی و پشت سر هم مینویسی میشه پست قبلی من. باید اول ببینیم و بفهمیم که کارمون نقص داره و یاد بگیریم اول از خودمون شروع به اصلاح کردن کنیم نه اینکه منتظر منجی باشیم که بیاد بد بختیهامون رو با سحر و جادو برامون از بین ببره
ایرانی های خوب واقعا خوبن و درجه خوبیشون هم از عموم ژاپنی های خوب به نظر من خیلی تو دل برو تره مسئولش هم ژاپنی بیچاره نیست! ما در مملکت شعر و احساس و فرهنگ بزرگ شدیم و همین باعث رشد احساسی ما شده. ژاپنی اصلا تو اون فرهنگ بار نیومده!به ژاپنی یاد دادن که یه نفر یه نفر کسایی که برای عروسیش دعوت میکنه رو کلی تیغ بزنه تا خرج عروسیش در بیاد ولی تو ایران مردم هرچی دارن جمع میکنن و فرش زیر پاشون رو هم میفروشن تا بچه هاشون بهترین جشنها رو برای عروسیشون داشته باشن... تو ژاپن طرف مادرش میمیره و میره سر مراسمش به زور اشکی میریزه و شب هم مست میکنه تا غم هجرانش از یادش بره! ایران مردم بعد از ده سال هم که میرن سر خاک پدر مادرشون باز هم ناخواسته قطره اشکی گوشه چشمشون هست. اینجا مامان ژاپنی من میگه از سن هفده سالگی دخترش رو بی خیال شده تا بتونه رو پای خودش بایسته و هیچ وقت یادم نمیره که مامان من روز اول دانشگاه هم باهام تا خود دانشگاه تهران اومد تا باهام تو شادی اولین روز دانشگاهم هم شریک باشه.اینها همه زیباییه. زیبایی که دل یکی یکی ژاپنیها رو هم میبره و طوری از ایران حرف میزنن که انگار سرزمین آمال و آرزوهاشونه
من منکر این اخلاقهای قشنگ و انسانی تو ایرانی ها نیستم... شعرهای ما آلمانی هایی که اهل عشق و احساس نیستن رو هم به وجد میاره! اینجا تو ژاپن ترجمه ژاپنی شعرهای حافظ و سعدی دل مردم رو میبره
ما شاید تک تکمون خصلتهای خوبی در وجودمون باشه ولی خصلتهای بدمون اونقدر بارزه که اون خوبها رو هم کمرنگ میکنه. شاهد عینیش هم کشور عزیزمونه. همه چیز رو گردن بی پولی و نیاز مردم و دولت نندازیم. بریم ایران تو بازار تهران ببینیم چه خبره! تو خیاونها قدم بزنیم ببینیم مردم چه برخوردهایی باهم دارن. بریم ببینیم تو اداره ها چه خبره. تو فامیلها چه خبره! ما ایرانی ها حتی تحمل همدیگه رو تو فامیل هم نداریم چه برسه تو اجتماع. ایران رو با چند تا آدم دور و ور خودمون تعبیر و تفسیر نکنیم! ایران ملغمه ای از هزار و یک جورفرهنگ و آداب و رسوم مختلفه! ترک، کرد، عرب، بلوچ، همه ایرانی ان... همیشه میگم که ماها که اصلا اصل و عشیره خودمون رو نمیدونیم و نمیتونیم ادعا کنیم که اصلمون کجاییه ولی تمامی سید ها تو ایران حد اقل اگه واقعا سید باشن که دیگه عرب هستن. همون عربی که وصله ناجوریه که به داریوش و کورش نمی چسبه! ایران یعنی همه اینها و همه آداب و رسومشون! ایرانی همونیه که تو جنوب ایران طبق گزارشهای مستند دخترش رو ختنه میکنه! ایرانی یعنی همونی که به خاطر اینکه پسری به خواهرش چشمک زده خواهرش رو با چادر سرش خفه میکنه! یا اینکه به خاطر اینکه زنش در نبودش عکسهای سکسی نگاه میکرده با کی بورد کشتتش! ما که اسم خودمون رو تحصیل کرده میذاریم هم مثل خروس جنگی به هم میپریم وقتی بحث کار مشترک میشه. اینها همه واقعیته و نقصها رو باید اول دید تا بعد اصلاحش کرد. تو کنفرانسها میری و میبینی که وقتی یه ایرانی دیگه میفهمه ایرانی هستی همیشه سعی میکنه ندیده بگیردت و راهش رو کج کنه که دیگه باهم برخورد نکنین. تو خیابونهای ونکور ایرانی ها رو میبینی که سرمایه دست دختر بچه های ایران رو جمع کردن و اونجا یه لنگشون رو انداختن رو لنگ دیگه و دارن به ده برابر قیمت میفروشن... تو لس آنجلس آگهی ها رو میخوی دلت میگیره... یه عالمه ایرانی کارشون شده فقط فراری دادن بقیه ایرانی ها از ایران و به اسم دفتر وکالت هرچی میتونن بیچاره اونهایی که تو ایران هستن یا غیر قانونی تو امریکا و کانادا هستن و دستشون به جایی هم نمیرسه رو هم تیغ میزنن... اول ببینیم که چی هستیم. از خودمون شروع کنیم
زهشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد
دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد

Tuesday, January 24, 2006

فرق بین ایرانی ها و ژاپنی ها

تو این روند این برنامه شب پارسی با یه زوج ژاپنی آشنا شدم که بد جوری مهرشون به دلم نشسته! بد جوری هواخواه آقایی شدم که تمام مدت به من استقامت وصبوری رو یاد میداد. جریانش خیلی شنیدنیه. همیشه میگم که کار با ژاپنی ها به آدم آرامش میده البته وقتی بحث حقوق گرفتن پیش میاد دیگه خیلی چیزها فرق میکنه. منظورم از کار کار گروهیه... کاملا اختیاری ، نه به عنوان شغل
این خانم و آقا سالها پیش اون موقع که من بچه ای بیشتر نبودم ایران بودن و ظاهرا خانومه یه بار هم بعد از اون اومده بود ایران. به شدت عاشق ایران بودن. از ایران که حرف میزد با چنان شور و حالی حرف میزد که انگار داره از سرزمین موعودش میگه! این دونفر آدم دوست نوریکو بودن که با من کارهای هماهنگی رو انجام میداد و از طریق اون وارد جمع شدن. اولین باری که اومدن تو جمع ایرانی ها مراسم آخر سال پارسال بود که اومدن تو بار و با بقیه بچه ها حسابی رقصیدن. البته شوهره فقط یه گوشه نشسته بود و نگاه میکرد ولی خانومه با انرژی که نمیدونم اصلا از کجا می آوردش حسابی بالا و پایین میپرید. چند وقت پیش یه برنامه ازشبکه ان-اچ-کی پخش میشد که در مورد اصفهان و جاده ابریشم بود. همه اش رو ضبط کرده بودن و وقتی من خواستم که یه کپی ازش بهم بدن آقاها ورداشته بود همه تبلیغ ها رو از روی دی-وی-دی بریده بود و دوباره ادیت کرده بود. جالبتر از همه این بود که ورنداشته بود این نسخه ادیت شده رو بیاره! هر دوتاشو آورده بود تا خودم انتخاب کنم... به این میگن احترام
هفته پیش یه ویدئو در مورد ایران از اوساکا برام رسید که نیاز به ادیت داشت و من از این آقا خواستم که برام ویدئو رو بزنه رو دی-وی-دی تا من ادیتش کنم. صد البته با کمال میل قبول کرد. مگه میشه به ژاپنی کار بگی بهانه بیاره... خلاصه یکی دوروزه بهم دی-وی-دی رو رسوند. شب جمعه به دستم رسید و میخواستم همون موقع برای یک شنبه آماده اش کنم. شب ساعت 10 بود که نشستم سرش ولی هر کاری کردم دیدم خونده نمیشه. بهش زنگ زدم و جریان رو گفتم! انگار یه پارچ آب سرد روش ریخته باشن گفت من فردا صبح اینور اونور زنگ میزنم و یه جا پیدا میکنم که دوباره تبدیل کنه. صبح زود روز شنبه بود که با صدای تلفن از خواب پریدم! خانومش بود از شدت خوشحالی داشت تقریبا جیغ میزد! گفت که یه جا پیدا کردن و هر جا هستم میان دنبالم که باهم بریم سراغ مغازه... خلاصه اون وقت صبح سریع اومدن دم در و من با اینکه به خاطر روزهای قبل به شدت به کمر درد و بدن درد افتاده بودم و یه سرمای حسابی هم خورده بودم، ولی هر جور بود خودم رو جمع کردم و رفتم بیرون. خلاصه اینکه باهم رفتیم در مغازه و آقاهه همه چیز رو توضیح داد و صاحب مغازه گفت که دوباره کار رو انجام میده. بعد باهم رفتیم خونه این خانوم و آقا تا ببینیم که من میتونم با کامپیوتر خودشون این دی-وی-دی ماجرا ساز رو ادیت کنم یا نه. به هر حال نشد
خونه شون یه کالکسیون درست و حسابی بود از کتابهای مربوط به خاور میانه. اونقد کتاب تو یه خونه ژاپنی تو عمرم ندیده بودم. پرسیدم که اینها رو همه رو خوندی؟ آقاهه جواب داد که حد اقل نصفش رو... صد در صد بیشتر از من در مورد ایران و خیلی کشورهای اون دور و ورمیدونست
خلاصه بعد از یه مدت که دی-وی-دی آماده شد این آقا خودش رفت و همه چیز رو حساب کرد و اومد تا به ما تو آشپزی کمک کنه. بنده های خدا رو ایرانی ها خیلی تحویل نگرفتن البته یه دلیلش ندونستن زبان بود واسه همین من سعی میکردم بیشتر باهاشون حرف بزنم. تو آشپزخونه نشسته بودم و با حمید (یکی دیگه از بچه ها) مشغول ادیت شدیم. تمام اون روز بیشتر از چهار پنج بار اومد بالای کامپیوتر تا ببینه کار ادیت داره با موفقیت انجام میشه یا نه. فکر کنم اون روز بیشتر از سه چهار بار برگشت خونه اش و برای ما خورده ریز هایی که لازم بود ولی از قلم انداخته بودیم رو از خونه اش آورد
روز مراسم که معرکه بود. این آقای مسن میتونم به جرات بگم بیشتر از نصف آقایون ایرانی کار کرد و بار حمل کرد و اینور و اونور رفت. جالب بود که هر جا که بودم من رو پیدا میکرد و تند و تند در مورد کارهایی که باید بکنم و یادم رفته سریع توضیح میداد. پلاکاردی که قرار بود مردها باهم نصب کنن رو چون هیچ کس نرفت بالای نرده بان یه تنه خودش نصب کرد. این شور و اشتیاقی که این آدم برای به انجام رسوندن کار نشون میداد خواه ناخواه منی که از خستگی و کم خوابی تب کرده بودم رو هم به وجد میاورد. واقعا انرژی میگرفتم
خدا به هر کسی که خوبه حالا هر کجایی که هست عوض کمکهاش رو بده. اگه این دو نفر و یه چند تا ژاپنی کلیدی دیگه تو برنامه با ما همکاری نکرده بودن واقعا لنگ مونده بودیم. خدا واقعا تو همه چیزبهمون کمک کرد. ژاپنی ها به کمک خدا اعتقاد ندارن ولی مامان ژاپنی من همیشه میگه که کمکهای یه نفر که خیلی مواقع خیلی چیزها رو براش جور کرده رو همیشه حس کرده و عوض اون کمکها اون هم به کسایی که نیاز داشتن کمک کرده. تو نیکی میکن و در دجله انداز، که ایزد در بیابانت دهد باز

و اما شب پارسی

بالاخره تمام شد! با تمام هیاهویی که بر پا کرد روز موعود هم رسید و نه تنها رسید بلکه گذشت و رفت و همه چیز به دفتر خاطرات پیوست. همه این بعل بشوری ها از وقتی شروع شد که قرار شد مراسم در روزنامه محلی استان اعلام بشه. مصاحبه با حضور من و امین و نُریکو برگزار شد. خیلی هول هولکی و بی برنامه البته ولی سوالهایی که پرسیده شد همون سئوالهای معمولی بود که انتظارش رو داشتم. خبر نگار میخواست چند نفر دیگه هم باشن تا بتونه یه عکس خوب واسه روزنامه بگیره ولی نه میشد تو اون وقت کم چند نفر آدم جمع کرد و نه اصلا من وقت دیگه ای داشتم. خلاصه دو روز قبل از مراسم، این گزارش توی روز نامه اون هم به سایزی خیلی بزرگتر از گزارش های معمول چاپ شد و تمام بد بختی ها از همون لحظه شروع شد. ما تقریبا همه کارها رو کرده بودیم و به تعدادی که میخواستیم هم بلیط فروخته بودیم داشتیم کارها رو پیش میبردیم ولی اولین تلفنی که به من شد و من رو از خواب پروند دقیقا صبح اون روزی بود که روزنامه گزارش رو چاپ کرد! تمام دوروز قبل از مراسم و روز خود مراسم تلفن پشت تلفن بود و درخواست کسانی که میخواستن تو مراسم شرکت کنند. خیلی برام جالب بود که اینقدر استقبال شد از مراسم و ناراحت از اینکه چرا روزنامه زودتر برای مصاحبه نیومد. خلاصه این وضعیت اضطراری ایجاد کرد و مجبور شدیم هم به تعداد غذاها اضافه کنیم و هم روند کل برنامه رو تغییر اساسی بدیم. روز مراسم و روز قبلش همه از صبح در حال آشپزی و آماده سازی بودند. تمام برنامه ریزی که کلی وقت صرفش شده بود وقتی که پای عمل به میون اومد معلوم شد که چقدر عیب و نقص داشت. اونهمه آدم ایرانی و خارجی به هیچ عنوان نمیتونستن اونهمه مهمون رو سرویس بدن. کلی مشکل فنی درست تو خود برنامه و روندش پیش اومد که مجبور شدیم جای یه سری از برنامه ها رو عوض کنیم تا مشکلات فنی برطرف بشه... ولی جالب بود که با تمام این اوصاف سالن غلغله بود و هر کسی یه جوری داشت خوش میگذروند. مراسم خودش مثل برق تموم شد. نوازنده ها هم اومدن و موزیکشون هم خیلی حال و هوای مجلس رو ایرانی کرد. لباس های سنتی که دخترها پوشیده بودیم هم خیلی بردمون به اعماق ایران باستان... با تمام بی برنامگی ها خیلی بهتر از اون چیزی که فکر میکردم برنامه اجرا شد و یه خاطره به یاد موندنی شد برای همه ماها. وجود ژاپنی ها بزرگترین نکته مثبتی بود که تو برنامه ریزی من وجود داشت. همه کارها رو مثل برق انجام میدادن و تا آخرین لحظه و بدون یه ذره غر زدن و نظر دادن هر کاری که میگفتی سریع تموم میکردن. برعکس ایرانی ها که هر کاری که میخواستی کسی انجام بده باید یک ساعت براش توضیح میدادی و قانعش میکردی!!! سر و کله زدن با ایرانی ها بد ترین قسمت کل برنامه بود. واقعا اعصاب پولادین میخواست و بارها من رو تا جایی برد که حس کردم دیگه نمیخوام با این آدمها ادامه بدم... همه نه ولی کلا کار با جمع ایرانی به خصوص وقتی در مقام مسئول کار هستی واقعا سخته. یا باید تسلیم رودر واسی ها و لوس بازیها و انتظارات بی مورد و دوروییهای ملت بشی و یا اینکه با قدرت بری جلو و اعصابت خورد شه و منفور همه شی و همش بریزی تو خودت به قیمت اینکه کاری که باید انجام بشه رو به هر نحوی که هست انجام بدی! با جرات میتونم بگم تو این جمع کسی نمیتونست تا این حد با همه اعصاب خوردی داشته باشه که من داشتم. خیلی ها از دستم ناراحت شدن و خیلی ها هم رو در رو باهام جر و بحث کردن و شاید به خاطر این بود که من با اخلاق ژاپنی و انتظارات ژاپنی میخواستم همه چیز رو اداره کنم ولی طرفم ایرانی ها بودن. خیلی نیرو ازم گرفت و من رو به این فکر واداشت که این کار اصلا اشتباه بزرگی بود! ما اول باید مراسم هایی رو برگزار کنیم که خودمون رو آموزش بدیم و توجیه کنیم تا بعد نوبت خارجی ها بشه
ما باید اول خودمون رو توجیه کنیم که چی بودیم و چی شدیم! ما برترین قوم دنیا نیستم! باهوش ترین هم نیستیم! قدیمیترین تاریخ و تمدن رو هم نداریم! چهار شنبه سوری و نوروز و آینه و شمعدون و سماور و قلیون و فرش و گلیم هیچ کدوم باعث افتخار و برتری ما به دیگران نیست... ما یه قوم در هم و بر هم هستیم که حتی بیست نفر آدم تحصیل کرده مون هم نمیتونن خود خواهی هاشون رو کنار بذارن و باهم سر هدف مشترکی کنار بیان. ما قومی هستیم که نود و نه درصدمون از زیر کار در میرن و با پر رویی تمام انتظار کار از بقیه دارن و اگه کاری هم میکنن هزار جور منت بر سر دیگران میذارن، ما آدمهایی هستیم که فکر میکنیم به اهورا مزدا و یا تاسوعا و عاشورا (منظورم مراسم های مذهبیه حالا از هر نوعش که باشه) افتخار کردن داره در حالی که یه ذره از بقیه اقوام دنیا و پیشرفتهایی که تو سالیان سال به دست آوردن و مذهب و فرهنگشون خبر هم نداریم! و اونقدر هم بی تفاوت هستیم که حتی سعی بر دونستنش هم نمیکنیم. ما آدمهایی هستیم که تحصیل کرده ترین هامون هم نسبت به اعتقادات ومذهب و آداب و رسوم خودمون به شدت با تعصب برخورد میکنن و بعد انتظار دارن که دیگران باور کنن که ایران کشوری آزاد و باز هست! ما به اعراب ایراد میگیریم در حالی که هیچ کدوم از کشورهای عربی وضعیت ما رو در دنیای بین الملل نداره! همه چشمهاشون رو بستن و در خیالات خودشون سیر میکنن. ما آدمهایی هستیم تنبل که به خودمون زحمت هیچ کاری رو نمیدیم و فقط گله میکنیم از عالم و آدم و دنیا و آدمهاش! ملت سالهاس اینجان و دو کلام با ژاپنی نمیتونن ارتباط برقرار کنن و همه چیز رو گردن کار و مشغولیتهاشون میندازن. فکر میکنن وجودشون باعث برداشتن باریه در حالی که توانایی هاشون اونقدر محدوده که نهایتا وجودشون فقط باعث سخت تر شدن تصمیم گیری ها میشه.کاش مجالی بود تا اول یه مراسم ایران شناسی- دنیا شناسی برای خود ایرانی ها میذاشتیم تا اول خودمون چشمهامون رو باز کنیم و ببینیم کی هستیم و بعد چشمهامون رو بازتر کنیم و ببینیم اقوام و ملیتهای دیگه کجای دنیان و ما کجا هستیم. ببینیم چقدر خصلت بد تو وجود یکی یکیمون نهفته است و از خود سازی شروع کنیم تا به کشورسازی برسیم. شروع کنیم به از خود گذشتن و تحمل کردن همدیگه نه فقط انتظار داشتن که دیگران تحملمون کنن. فقط در این صورته که چهره دیگه ای از ایران در ذهن های ژاپنی ها و بقیه خود به خود حک خواهد شد
تا بعد

Sunday, January 15, 2006

و... یک هفته باقیست

کم کم داره روز موعود فرا میرسه. بعد از یه دنیا بحث و جدل و مشاجره بین دوستان و البته کلی استرس و لعنت ونفرین به خودم که چرا خودم رو به دردسر انداختم، بالاخره وقتی وسایل توی سالن مراسم داره هر روز چند تا تکه اش تکمیل تر میشه میتونم حس کنم که روزی که اینهمه براش بالا پایین کرده بودیم داره میاد. چند قدمی بیش باقی نیست
وای کار کردن با ایرانی سخته! و البته خلق و خوی من هم بد! بارها شده بهم میگن بیش از حد سخت گیرم و تو ذوق مردم میزنم... و خودم اعتقادم اینه که اشتباهی دختر به دنیا اومدم. و تو این مورد امین کاملا باهام هم عقیده اس! نمیدونم چرا نمیتونم مثل همه ایرانی ها حرف رو پشت هفتاد تاب کلاف مخفی کنم و جوری که به هیچ عنوان کسی رو رنجیده نکنم حرف رو تحویلش بدم. با اینکه همیشه سعی کردم حرفم و نظرم رو با منطق تطابق بدم ولی دیگه بعد از اینهمه سال برام واضح شده که فقط در حالت ایده آل هست که منطق نسبی نیست! منطق آدمها و حتی من هم با داشتن تجربه و اطلاعات بیشتر عوض میشه و کاری که تا دیروز احمقانه جلوه میکرد امروز دیگه خیلی هم دور از منطق نیست
ژاپنی ها به شدت از این مراسم استقبال کردن مخصوصا اونهایی که یکی دوتا ایرانی میشناختن. و مراسم داره کم کم سر و سامون میگیره. یه عالمه آدم کمکمون کردن که نه اصلا من رو دیدن و نه یه بار سندای بودن! فقط به عشق اینکه این کار داره برای ژاپنی و به دست یه ارگان آزاد (البته اگه بشه اسمش رو ارگان گذاشت! چون همه بچه دانشجو هستیم) برگزار میشه. این کار باعث شد حد اقل چهار نفر ایرانی بیان سندای و به بهانه این کار با بچه های اینجا آشنا بشن. با اینکه یه دنیا اختلاف نظر در نحوه برگزاری بوده ولی تا حالا کسی جا نزده و همه همدیگه رو تحمل کردن. بهترین قسمت این برنامه به نظر من وقتیه که همه دارن داد میزنن و هیچ کس هم نظر کس دیگه ای رو گوش نمیکنه! حداقل همه یه مقدار بعدش دلمون باز میشه. و قشنگتر وقتی که علارغم میل بعضی ها تصمیمی با اکثریت آرا به تصویب رسید همیشه یه نفر هست که یه چیزی بپرونه و جو رو از فضای سفت و سختش بیاره بیرون. میتونم به جرات بگم ایرانی ها تو تمام سالهایی که ژاپن بودن اینقد باهم نشست و برخاست نکردن. الان آدم حس میکنه یه جورایی تو ایران زندگی میکنه
حالا دیگه باید زور آخر رو زد و کار رو به نتیجه رسوند. بیست و دو فوریه روز به یاد موندنی خواهد بود

Wednesday, January 11, 2006

دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد

روزها دارن تند و تند با سرعت برق و باز می آن و میرن و من مثل انسانی جادو شده در مقابل جعبه جادو فقط اومدن و رفتنشون رو میبینم. احساس میکنم همه چیز خیالیه. واقعیت نداره. همه چی، همه این عالمی که یادمون دادن بهش بگیم فانی، همه و همه ساخته خیال آدمهاس... واقعیت چیه و خیال تا کجاس؟ مرزشون رو کی میتونه ببینه؟
همینه که هرچی بیشتر درش غرق میشی کمتر میفهمی... واسه این موقع ها قدیمی ها یه شعر خیلی خیلی قشنگ ساختن
ز هشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد
دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد
بگذریم. برگردم به دنیایی که محکوم به زندگی توش هستیم. داره کم کم زمانش میرسه. دیروز با هر بد بختی بود چند نفر آدم جمع شدیم و رفتیم برای فیلم برداری. جالب بود. همین که تموم شد یکی دو نفر از ژاپنی ها تماس گرفتن که برنامه رو دیدن. آخه برنامه زنده بود. به هر حال تموم شد و من یه نفس راحت کشیدم. اوه! به خیر گذشت
کم کم روزش هم میاد. هر چی اتفاق این مدت افتاد، درگیری ها و جر و بحث ها همه و همه مهم نیست. مهم فقط هدفه. مهم کسانی هستن که تمام این مدت بدون یه ذره چشم داشت به اینکه من چی هستم و چی دارم تا اونجایی که میتونستن کمکم کردن. مهم اونهایی هستن که کلی وقت گذاشتن و کمک کردن تا این برنامه راه بیافته. مهم این نیست که کی می رقصه و کی مست میکنه، کی گریه میکنه و کی میخنده، چشم کی از شدت کم خوابی میسوزه و کی از دلهره تا صبح بیداره ... هیج کدوم! مهم اینه که کاری انجام شد. حرفی زده شد و مهم اینه که من باز دیدم و یاد گرفتم، یاد گرفتم که درون آدمها رو هم میشه دید، فقط مثل ظرف شیشه ای باید بهش تلنگر بزنی که صداش در بیاد ومرغوبیتش رو فریاد کنه
و بعد اون هم میگذره! مثل یکی از روزهای این دور گردون! و بعد فردایی و دیروز فرداهایی. من خواهم بود و یه دنیا تجربه نکرده و یه عالمه احساس جدید. آدمهای جدید. فکرهای جدید
صفحه های تز دارن یکی یکی جلو میرن! یه روز یه صفحه یه صفحه، یه روز ده صفحه ده صفحه. زندگی دوازده سال دانش آموزی و هفت سال دانشجویی من داره به لحظه های پایانی خودش نزدیک میشه، کتاب بزرگ زندگی میره تو یه فصل جدید... ژاپنی ها بهش میگن آدم اجتماع! لپ کلامه، خود خودشه. تا حالا آدم خودم بودم از این به بعد میشم آدم اجتماع
آدم ها چرا این جورین؟ یه روزخودشون رو برای چیزی میکشن که فردا دیگه براشون مهم نیست! خودشون برا خودشون کلی قید و بند میسازن و بعد خودشون خسته میشن و همه رو پاره پاره میکنن... مگه آدم اون موقع که به دنیا اومد بجز بدن خودش چیزی با خودش آورد؟ مگه مسلمون و مسیحی و یهودی به دنیا اومد؟ این آدمیزاد کیه که میبینه خدا رو زمینش پاسبون نفرستاد که آدمها رو قید و بند کنه ولی خودش رو میکنه گماشته پروردگار
اگه نه امروز، حتما یه روز چیزی که از ما میمونه یادمونه و خاطره هایی که باقی گذاشتیم. بقیه همه میرن.اون روز داره واسه من روز به روز نزدیکتر میشه. باز وقت رفتن و پشت سر گذاشتن همه چیزه. یه بار دیگه دل کندن از زمین و جاری شدن تو زمان. چقد قشنگه. چقد قشنگه... هر چند وقت یه بار دلم بد جوری لک میزنه واسه اینکه همه چی رو ول کنم و برم به یه دیار نا اشنا. تا دیار نا آشنا تنها دمی باقیست